تناقض ساختاری آمریکا؛ همکاری ادعایی، خصومت واقعی
در ادبیات رسمی سیاست خارجی آمریکا، بهویژه هر زمان که منطقه وارد مرحلهای حساس و معادلات به ضرر واشنگتن سنگین میشود، یک جمله تکراری با آرایش تازه بیرون کشیده میشود؛ «ما مایل به همکاری با ایران هستیم». جملهای که در ظاهر نرم است، اما در باطن، بوی همان سیاست کهنه فشار، فریب و مهار را میدهد. مسئله دقیقاً همینجاست؛ همکاری در قاموس آمریکایی، نه یک رابطه متوازن و محترمانه، بلکه ابزاری برای مدیریت، کنترل و در نهایت تسلیمسازی طرف مقابل است. رهبر معظم انقلاب در دیدار ۱۲ آبانماه با دانشآموزان و دانشجویان، این بازی زبانی را از ریشه افشا کردند؛ جایی که با صراحت گفتند: همکاری آمریکا با ایران، با حمایت همهجانبه از رژیم صهیونی ملعون سازگار نیست و تا زمانی که این حمایت ادامه دارد، سخن گفتن از همکاری نه معنا دارد و نه قابل قبول است. این موضع، یک واکنش احساسی یا شعاری نیست، بلکه جمعبندی چهار دهه تجربه، مشاهده و شناخت دقیق از ساختار قدرت آمریکاست.
آمریکا اگر واقعاً به تعامل باور داشت، نخستین گام را نه در تغییر لحن، بلکه در تغییر رفتار برمیداشت؛ اما واقعیت این است که همزمان با لبخند دیپلماتیک، دستش تا مرفق در خون مردم فلسطین، غزه و لبنان فرو رفته و پایگاههای نظامیاش حلقه فشار را دور منطقه تنگتر کردهاند.
تناقض آمریکا دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ از جایی که ادعای همکاری، همزمان با تداوم خصومت ساختاری پیش میرود. جمهوری اسلامی ایران از روز نخست، سیاست خارجی خود را بر نفی سلطه، استقلال واقعی و حمایت از ملتهای مظلوم بنا کرده است. اینها شعار نیست، اینها مؤلفههای هویتی یک نظام سیاسیاند که رفتار منطقهای و بینالمللیاش را شکل دادهاند. در مقابل، آمریکا سیاست خارجیاش را بر حفظ هژمونی، مدیریت منابع راهبردی، مهار بازیگران مستقل و تضمین امنیت رژیمهای وابسته، بهویژه رژیم صهیونیستی، تعریف کرده است. در این چارچوب، همکاری فقط زمانی معنا دارد که طرف مقابل در نظم مطلوب واشنگتن هضم شود. ایران دقیقاً همان بازیگری است که حاضر نشده و نمیخواهد در این نظم سلطهمحور حل شود و همین، ریشه تعارض را شکل میدهد. بنابراین وقتی آمریکا از همکاری حرف میزند، بدون آنکه حاضر باشد این چارچوب راهبردی را تغییر دهد، در واقع دچار یک تناقض مفهومی است؛ همکاری با کشوری که اساساً منطق سلطه را نفی میکند، در سیاست آمریکایی یا دروغ است یا تاکتیک.
نقطه کانونی این تناقض، رژیم صهیونیستی است
گرهای که هیچگاه باز نشده و هر روز کورتر میشود. آمریکا طی دههها نشان داده امنیت اسرائیل را بخشی از امنیت ملی خود میداند. این پیوند تا جایی پیش رفته که حتی نسلکشی آشکار، کشتار زنان و کودکان، ویرانی کامل غزه و بمباران لبنان هم نتوانسته ذرهای از این حمایت کم کند. در حالی که افکار عمومی جهان، حتی در خود غرب، علیه جنایات صهیونیستها به خروش آمدهاند، آمریکا نهتنها عقب ننشسته، بلکه با ارسال سلاح، وتوی قطعنامهها و پشتیبانی سیاسی، خود را شریک مستقیم این جنایات کرده است. در چنین شرایطی، ایران که حمایت از ملت فلسطین را نه یک تاکتیک، بلکه بخشی از هویت و مسئولیت تاریخی خود میداند، چگونه میتواند وارد همکاری با قدرتی شود که تأمینکننده اصلی ماشین کشتار صهیونیستی است؟ این یک اختلاف نظر ساده نیست، این یک تضاد ارزشی و وجودی است. تا زمانی که آمریکا از این پیوند ننگین دست نکشد، هر ادعایی درباره همکاری، صرفاً یک فریب رسانهای باقی میماند.
در کنار این، حضور نظامی آمریکا در منطقه غرب آسیا، چهره واقعی ادعای همکاری را عریانتر میکند. واشنگتن از یک سو از گفتوگو سخن میگوید و از سوی دیگر، با شبکهای از پایگاههای نظامی، پیرامون ایران و منطقه را به میدان تهدید دائمی تبدیل کرده است. این حضور، نه برای ثبات، بلکه برای مهار و فشار طراحی شده است. هیچ منطق امنیتی نمیپذیرد که کشوری با نیت همکاری، همزمان حلقه نظامی خود را تنگتر کند. تجربه عراق، افغانستان، سوریه و حتی خلیج فارس نشان داده است که حضور آمریکا نهتنها امنیت نیاورده، بلکه منبع بیثباتی و بحران بوده است. همکاریای که بر لوله تفنگ و تهدید نظامی استوار باشد، از پیش بیاعتبار است.
تحریمهای اقتصادی نیز ضلع دیگر این تناقض ساختاریاند. آمریکا سالهاست از تحریم بهعنوان سلاحی علیه معیشت مردم ایران استفاده میکند؛ تحریمهایی که مستقیم زندگی، دارو، سلامت و رفاه عمومی را هدف گرفتهاند. این سیاست که بهدرستی «تروریسم اقتصادی» نام گرفته، هیچ نسبتی با همکاری ندارد. تجربه برجام بهوضوح نشان داد که حتی زمانی که ایران وارد توافق شد و به تعهداتش پایبند ماند، آمریکا نهتنها بدعهدی کرد، بلکه تحریم را به ابزار دائمی فشار تبدیل نمود. با چنین سابقهای، ادعای جدید همکاری، بیشتر به شوخی شبیه است تا پیشنهاد سیاسی.
نکته مهم اما این است که جمهوری اسلامی ایران، اصل تعامل را نفی نمیکند
آنچه رد میشود، تعامل تحمیلی و نابرابر است. رهبر معظم انقلاب با صراحت مسیر را روشن کردهاند: اگر آمریکا حمایت از رژیم صهیونیستی را کنار بگذارد، پایگاههای نظامیاش را جمع کند و از مداخله در امور منطقه دست بکشد، آنگاه میتوان درباره مسائل صحبت کرد.
این موضع، نشانه عقلانیت و واقعگرایی است، نه انزواطلبی. تفاوت ایران و آمریکا دقیقاً همینجاست؛ ایران تغییر رفتار واقعی را شرط تعامل میداند، آمریکا تغییر لحن را کافی میپندارد.
در سطح کلانتر، ادعای همکاری آمریکا با ایران را باید در بستر افول تدریجی قدرت واشنگتن تحلیل کرد. آمریکا امروز با افزایش هزینههای مداخلهگری، رشد بازیگران مستقل منطقهای و کاهش مشروعیت جهانی مواجه است. زبان همکاری، بیش از آنکه نشانه حسن نیت باشد، ابزاری برای مدیریت این افول است. وقتی تحریم و تهدید بهتنهایی جواب نمیدهد، دیپلماسی لبخند وارد میدان میشود، اما نه بهعنوان جایگزین فشار، بلکه مکمل آن. همین دوگانگی، ادعای همکاری را از درون تهی میکند.
ایران امروز، برخلاف دهههای گذشته، یک بازیگر تثبیتشده و اثرگذار است؛ نه موضوع سیاست دیگران، بلکه یکی از عوامل شکلدهنده معادلات منطقه. این واقعیت، سیاست آمریکا را دچار بحران کرده است. واشنگتن هنوز نتوانسته بپذیرد که ایران قابل مهار و بازگرداندن به موقعیت تابع نیست. همکاری در ذهن آمریکایی، همچنان بر پایه برتری و حق اعمال فشار تعریف میشود، در حالی که واقعیت میدانی منطقه این فرض را بارها نقض کرده است. شکاف میان تصور و واقعیت، همان جایی است که ادعای همکاری به یک بنبست مفهومی تبدیل میشود.
در نهایت، مسئله نه لجاجت سیاسی است و نه سوءتفاهم دیپلماتیک؛ مسئله تعارض دو منطق متفاوت در فهم قدرت، امنیت و نظم بینالملل است. تا زمانی که آمریکا همکاری را مترادف با مهار بداند و ایران آن را مبتنی بر احترام متقابل تعریف کند، این دو مسیر هرگز به هم نمیرسند. ادعای همکاری آمریکا با ایران، در شرایط کنونی، بیش از آنکه پیشنهاد باشد، اعترافی ناخواسته به بنبست راهبردی واشنگتن در غرب آسیاست. آینده منطقه متعلق به ملتهای مستقل و قدرتهای بومی است و نظم تحمیلی، دیر یا زود، جای خود را به واقعیتهای نوین خواهد داد؛ چه آمریکا بپذیرد، چه نپذیرد.
این یادداشت توسط سید محمد فاطمی نویسنده و تحلیلگر مسائل سیاسی و رسانهای نوشته شده است.
بدون نظر! اولین نفر باشید