انسجام؛ سلاحی که دشمن آن را ندید و از همانجا شکست خورد
دشمن صهیونی در جنگ دوازدهروزه اخیر، نه با یک تصمیم لحظهای، بلکه با یک طراحی چندلایه، حسابشده و از پیش تمرینشده وارد میدان شد. این جنگ، صرفاً تبادل آتش و موشک نبود؛ یک پروژه کامل برای فروپاشی همزمان قدرت سخت و نرم جمهوری اسلامی ایران بود. دشمن میخواست با یک ضربه غافلگیرانه، موتور تصمیمسازی نظامی و سیاسی کشور را از کار بیندازد و پیش از آنکه فرصت بازآرایی و پاسخ فراهم شود، صحنه را به نفع خود ببندد. اما آنچه روی کاغذهای اتاق فکر تلآویو و واشنگتن نوشته شده بود، در میدان واقعی ایران، یکبهیک فرو ریخت.
در گام نخست، تمرکز دشمن بر ترور مقامات نظامی قرار گرفت. این انتخاب تصادفی نبود. دشمن بهخوبی میدانست که جغرافیای ایران، عمق راهبردی کشور و گستردگی زیرساختهای دفاعی، امکان فلجسازی همزمان بال سیاسی و نظامی را از او میگیرد. بنابراین اولویت را بر قطع سرِ فرماندهی نظامی گذاشت تا زنجیره پاسخ نظامی از همان ابتدا مختل شود و ایران در شوک اولیه، به انفعال کشیده شود. محاسبهای که حتی یک شب هم دوام نیاورد. ساختار نظامی کشور نهتنها فرو نریخت، بلکه در همان ساعات نخست، خود را بازسازی کرد و ابتکار عمل را به دست گرفت. پاسخ آفندی ایران از همان شب اول آغاز شد و پیام روشنی به دشمن داد: ضربه غافلگیرانه، نهتنها فلجکننده نبود، بلکه بیدارکننده بود.
در ادامه، رژیم صهیونیستی به سراغ لایه دوم پروژه رفت؛ ترور شخصیتهای سیاسی. این بخش از طراحی، مکمل بخش نخست بود. تصور دشمن این بود که با تضعیف همزمان فرماندهی نظامی و سیاسی، کشور وارد یک خلأ تصمیمگیری میشود و این خلأ، دقیقاً همان شکافی است که میتوان از آن عبور کرد و بحران را به داخل کشاند. اما این حلقه نیز بسته نشد. ترورها به هدف نرسیدند و ساختار سیاسی کشور، برخلاف تصور دشمن، دچار سردرگمی نشد.
اما آنچه برای دشمن اهمیت حیاتی داشت، نه صرفاً ترور، بلکه نتیجهای بود که از دل آن بیرون میآمد. هدف نهایی، شورش اجتماعی بود؛ انفجار از درون. دشمن روی این بخش سرمایهگذاری ویژهای کرده بود. محاسبه صهیونیستها ساده اما خطرناک بود: پس از ضربه به فرماندهی نظامی، پاسخ دفاعی ایران کند یا متوقف میشود؛ با حذف یا تضعیف چهرههای سیاسی، بال سیاسی دچار لرزش میشود؛ و در این فضای مهآلود، هستههای خفته نارضایتی فعال میشوند. هستههایی که با تحریک شکافهای اجتماعی، اقتصادی، قومی و سیاسی، جامعه را به آشوب میکشند و کشور را در همزمانیِ تهاجم خارجی و شورش داخلی گرفتار میکنند. این همان سناریوی طلایی دشمن بود؛ سناریویی که بارها در کشورهای دیگر آزموده شده بود.
اما ایران، آن صحنه آشنای تکرارشونده نبود. روزها گذشت. حتی با عبور از نیمه اول جنگ، هیچ نشانهای از فروپاشی اجتماعی دیده نشد. نه خیابان ملتهب شد، نه جامعه از هم گسیخت، نه آن انفجار درونی که دشمن انتظارش را میکشید رخ داد. برعکس، جامعه ایران واکنشی نشان داد که تمام محاسبات دشمن را به هم ریخت. نود میلیون ایرانی، با همه تفاوتها، اختلاف سلیقهها و گسلهای طبیعی، یکصدا در برابر تجاوز خارجی ایستادند. آنچه قرار بود جامعه را تضعیف کند، به عامل همبستگی تبدیل شد. مردم مسئله اصلی را تشخیص دادند و با کنار گذاشتن فرعیات، پشت نیروهای مسلح ایستادند. مشت نیروهای مسلح، با حمایت اجتماعی، سنگینتر شد.
این انسجام، فقط یک احساس لحظهای نبود؛ یک نیروی واقعی در میدان بود. در کنار تدابیر فرماندهی کل قوا و بازآرایی سریع دستگاه نظامی، همین پشتوانه مردمی بود که امکان تشدید ضربات آفندی را در نیمه دوم جنگ فراهم کرد. نیمهای که عملاً ورق جنگ در آن برگشت. افشاگریهای بعدی از جلسات کابینه رژیم نشان داد که مقامات نظامی و امنیتی دشمن از همان روزهای ابتدایی، متوجه تغییر روند شده بودند. نگرانی، جای اعتمادبهنفس را گرفت و درخواست توقف جنگ، از دل همان جلسات بیرون آمد. مخالفت نخستوزیر جنگطلب رژیم هم نتوانست واقعیت را پنهان کند: نیمه دوم جنگ، میدان قدرتنمایی ایران بود.
در این چارچوب، ورود آمریکا نیز معنایی فراتر از یک نمایش نداشت. بمباران تأسیسات هستهای، تلاشی بود برای خروج آبرومندانه از میدانی که دیگر به نفع محور تجاوز نبود. اما حتی این ورود نمایشی هم بیپاسخ نماند و با حمله آفندی ایران به قلب تأسیسات نظامی آمریکا در منطقه، پیام روشنی مخابره شد: بازی تغییر کرده است.
آنچه از دل این نبرد بیرون آمد، یک حقیقت روشن بود: انسجام ملی، مغناطیس قدرت ایران است. این مغناطیس، همه اجزای قدرت را به هم متصل میکند؛ نظامی، سیاسی، اجتماعی. میلیونها ایرانی، با تنوعهای زبانی، قومی، فرهنگی و فکری، حول یک نقطه کانونی جمع شدند: دفاع از کشور و تنبیه متجاوز. مرزهایی که در شرایط عادی جامعه را به لایههای مختلف تقسیم میکند، در لحظه خطر کنار رفت و یک جامعه نودمیلیونی، به یک ید واحد تبدیل شد. این همان معجزه انسجام است؛ قدرتی که فراتر از جمع جبری افراد عمل میکند.
از همینرو، پاسداری از این انسجام، یک انتخاب نیست؛ یک ضرورت حیاتی است. نهفقط یک وظیفه ملی، بلکه یک تکلیف شرعی و اخلاقی. بازدارندگی ایران، بیش از هر چیز، بر شانههای همین پیوستگی استوار است. و این انسجام، محدود به روزهای جنگ نیست. هر اقدامی که تمرکز نیروهای اجتماعی و سیاسی را از دشمن خارجی به نزاع داخلی منتقل کند، عملاً در زمین دشمن بازی میکند. هر جریانی که شکافها را برجسته کند، اختلافات را دامن بزند و انرژی جامعه را به درون بکشد، حتی اگر با ظاهر مقدس سخن بگوید، امتداد همان پروژه شکستخورده است.
امروز، پس از آنکه مردم امتحان خود را پس دادهاند، مسئولیت نخبگان سنگینتر از همیشه است. نخبگان باید به مردم اقتدا کنند، نه مردم را به نزاع بکشانند. باید از مواضعی که گسلهای داخلی را فعال میکند فاصله بگیرند و در بزنگاههای تاریخی، مسائل اصلی را محور قرار دهند. اگر انسجام مردمی، یک لایه دفاعی بود، اکنون نوبت آن است که نخبگان، لایهای دیگر بر آن بیفزایند؛ لایهای که دشمن را مأیوستر و توان بازدارندگی کشور را عمیقتر کند. انسجام، تنها سلاحی است که دشمن راه خنثیسازی آن را بلد نیست. و دقیقاً به همین دلیل، باید از آن پاسداری کرد.
بدون نظر! اولین نفر باشید