جنگ ارادهها؛ وقتی دشمن میداند ابزار کافی نیست و هدف، شکستن مقاومت ملت است
امروز دیگر تردیدی باقی نمانده است که در تمام عرصههای تعیینکننده کنش بشری، از میدان جنگ تا اقتصاد، از سیاست تا فرهنگ و رسانه، «اراده» و «نوع فکر» نقش تعیینکنندهتری از هر ابزار مادی و امکان ملموس ایفا میکند. تحقیقات، مطالعات راهبردی و تجربههای عینی نشان دادهاند که برخورداری از پیشرفتهترین تجهیزات، بیشترین سرمایه، پیچیدهترین ساختارها و گستردهترین شبکهها، اگر با ارادهای راسخ، آگاهانه و منسجم همراه نباشد، نهتنها ضامن پیروزی نیست، بلکه در بسیاری از موارد به شکستهای پرهزینه منتهی میشود. تاریخ، بارها و بارها این حقیقت را با زبان بیرحم واقعیت فریاد زده است.
همین واقعیت است که باعث میشود اندیشهورزان نظامی، راهبردی و حتی مدیران عرصههای غیرنظامی، همچنان به متونی بازگردند که قرنها پیش نوشته شدهاند. سانتزو، استراتژیست چینی باستان، در کتاب مشهور «هنر جنگ» جملهای را ثبت کرده که امروز بیش از هر زمان دیگری زنده و کاربردی است؛ اینکه اوج برتری نه در جنگیدن و پیروز شدن در همه نبردها، بلکه در شکستن مقاومت دشمن بدون ورود به جنگ است. این جمله، خلاصه فشرده منطق جنگهای نوین است؛ جنگهایی که پیش از شلیک گلوله، ذهن را هدف میگیرند و پیش از تخریب شهرها، اراده ملتها را نشانه میروند.
تاریخ بشر مملو از نمونههایی است که ملتها، اقوام و حکومتهایی با وجود برخورداری از توان نظامی، اقتصادی یا جمعیتی، تنها به یک دلیل فروپاشیدهاند؛ فقدان اراده مقاومت. جایی که روح ایستادگی از میان رفت، سقوط فقط مسئله زمان بود. تاریخ ایران نیز، در مقاطعی، چنین تجربههای تلخی را در حافظه خود ثبت کرده است. اما درست به همین دلیل، فهم آنچه امروز در برابر ایران قرار دارد، اهمیتی دوچندان پیدا میکند.
آنچه جمهوری اسلامی ایران امروز با آن مواجه است، دقیقاً یک صحنه کلاسیک از «جنگ ارادهها» است. دشمن به این جمعبندی رسیده که ایران را نه میتوان با حمله مستقیم نظامی از پا درآورد، نه با تحریم صرف اقتصادی و نه حتی با فشار دیپلماتیک کلاسیک. بنابراین تمام توان خود را به میدان آورده تا «مقاومت ملت ایران» را در هم بشکند. عبارتی که رئیسجمهور آمریکا در روزهای ابتدایی جنگ ۱۲روزه با وقاحت تمام بر زبان آورد، یعنی «تسلیم بیقید و شرط»، ترجمان عریان همین راهبرد بود؛ راهبردی که هدف نهاییاش نه توافق، نه مصالحه و نه حتی تغییر رفتار، بلکه شکستن اراده یک ملت است.
برای درهم شکستن این اراده، برنامهای ساده و تکبعدی وجود ندارد. آنچه طراحی شده، یک پروژه پیچیده، چندلایه و چندوجهی است که سالهاست بهصورت مستمر در حال اجراست. اگر بخواهیم ستونهای اصلی این پروژه را شفاف کنیم، با مجموعهای از اقدامات هماهنگ مواجه میشویم؛ فشار اقتصادی بیوقفه از طریق تحریمهای ظالمانه برای افزایش مشکلات معیشتی و ایجاد نارضایتی، بمباران شبانهروزی افکار عمومی با اخبار منفی، اغراقشده و جهتدار، سانسور کامل یا تخفیف عامدانه هر موفقیت و پیشرفت در هر حوزهای، ترور شخصیت چهرهها و کانونهای ایستادگی و مقاومت، تهدید و ارعاب مستقیم و غیرمستقیم، ترسیم آیندهای تاریک، ناامن و فروپاشیده در صورت ادامه مسیر مقاومت، و در نهایت فروش یک رؤیای جعلی؛ آیندهای بهظاهر روشن، مرفه و امن که تنها شرط دستیابی به آن، تسلیم شدن، عقبنشینی و تن دادن به باجخواهی دشمن است.
این جنگ، جنگی محدود به جغرافیا یا بازه زمانی خاص نیست. میدان آن، ذهن انسانهاست و مرزهایش تا هرجا که انسان حضور دارد امتداد مییابد. تقریباً هیچکس از آماج این حملات مصون نیست. جنگ ۱۲روزه، تنها بخشی از این نبرد پنهان اما عمیق را عریانتر از همیشه به نمایش گذاشت. در همان ساعات اولیه آغاز درگیری، در سطح نخبگان و چهرههای مؤثر، تماسهایی برقرار شد؛ تهدیدهایی آشکار و بیپرده. پیام ساده بود؛ یا کشور را ترک کنید، یا از جمهوری اسلامی اعلام برائت کنید، یا منتظر حذف خود و خانوادهتان باشید. این دیگر جنگ نظامی نبود، این جنگ روانی مستقیم برای شکستن ستونهای اراده بود.
همین الگو را امروز میتوان در قبال کشورهایی مانند ونزوئلا نیز مشاهده کرد. آمریکا با وقاحت کامل، از یک سو دولتمردان این کشور را تهدید میکند و از سوی دیگر، همزمان وعده میدهد؛ وعده امنیت، رفاه و تضمین، به شرط تسلیم کامل و تقدیم منابع و استقلال. روشی که در ادبیات سیاسی از آن با عنوان «چتر نجات طلایی» یاد میشود؛ تطمیع در کنار تهدید، هویج در کنار چماق.
اما هسته اصلی نزاع آمریکا با ایران، عمیقتر از همه اینهاست. دشمن میخواهد ایران را وادار به یک اعتراف تاریخی کند؛ اعتراف به اینکه قیام نیم قرن پیش برای استقلال، آزادی و حق تعیین سرنوشت، یک اشتباه بوده است. پروژه احیای اپوزیسیون ورشکسته، مرتجع و مفتضحی که در سال ۵۷ طومارش پیچیده شد، دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است. خود طراحان این پروژه بهتر از هر کسی میدانند که این چهرهها توان اداره یک محله را هم ندارند، چه برسد به یک کشور؛ اما مسئله کارآمدی نیست، مسئله «روایت شکست» است.
این جنگ البته پدیدهای تازه نیست. از همان روزهای نخست پیروزی انقلاب آغاز شد. آذرماه ۱۳۵۸، خبرنگار مجله آمریکایی تایم در مصاحبه با امام خمینی(ره)، هنوز پیش از اولین سالگرد انقلاب، با وقاحت پرسید: «منصفانه بگویید، آیا انقلاب شکست نخورده است؟» این سؤال، نه یک پرسش رسانهای، بلکه یک آرزو بود؛ آرزویی برای شنیدن اعتراف شکست از زبان رهبری که هنوز انقلابش در ابتدای راه بود.
امروز، بیش از چهار دهه بعد، پاسخ آن سؤال نه در کلمات، بلکه در واقعیتهای میدانی ثبت شده است. همان خبرنگار پیشبینی کرده بود که ارتش ایران احتمالاً در برابر حمله خارجی توان دفاع نخواهد داشت؛ تحلیلی که ریشه در حافظه ارتشی داشت که در شهریور ۱۳۲۰ بدون مقاومت تسلیم شد. اگر آن خبرنگار زنده باشد، امروز تصاویر پهپاد آمریکایی که سالم به زمین نشانده شد، یا خبر عقبنشینی ناوهای دشمن را دیده است. و اگر اندکی انصاف داشته باشد، ناچار است به پوچی آرزوها و قضاوتهای آن روز خود اعتراف کند.
مقابله با این جنگ پیچیده، نیازمند سادهلوحی یا انکار ضعفها نیست. راهبرد درست، همان چیزی است که میتوان آن را «واقعبینی امیدوارانه» نامید؛ دیدن کمبودها، ضعفها و کاستیها، بدون گرفتار شدن در روایت فروپاشی. واقعیت بزرگتر این است که ایران، با همه فشارها، ایستاده، پیش رفته و به دستاوردهایی رسیده که نه دشمنان و نه حتی برخی دوستان، انتظارش را نداشتند. این، نتیجه حفظ اراده است. و تا زمانی که این اراده زنده بماند، هیچ پروژهای برای تسلیم ملت ایران به سرانجام نخواهد رسید.
این یادداشت توسط سید محمد فاطمی نویسنده و تحلیلگر مسائل سیاسی و رسانهای نوشته شده است.
بدون نظر! اولین نفر باشید